نمي دانم از كدامين دريچه ي باران خورده به خانه ي دلم سرك كشيدي كه سلامت را بي پاسخ نتوانستم !؟
Advertisements
دلم !
آرزو می کند ؛
می خواهد ؛
دلتنگ می شود ؛
می شکند ؛
می بازد ؛
می لرزد ؛
.
.
.
اما تا همیشه ، حرف آخر را عقلم می زند !

قرار شد از خوشبختی هایمان بگوییم . از چیزهایی که داشتنشان ، لبخند را بر لبانمان می نشاند و از کسانی که به دنیایمان ، رنگ می دهند .

وقتی دوست عزیزی پیشنهاد نوشتن داد ، روزهای سختی را پشت سر می گذاشتم . وضع جسمی پدرم خوب نبود و من از زمین و زمان شاکی بودم . دلم به نوشتن درباره ی شادی ها نمی رفت . حالا که به دفترم نگاه می کنم ، تمام نوشته های آن مدت ، بیشتر شبیه به ستیزی است میان من و خدا . انگار آن روزها ، هیچ کدام از خوشی های طول زندگی ام را به یاد نداشتم . به همین دلیل تصمیم گرفتم تا جایی که می توانم از خوشبختی های کوچکی بگویم که هنوز طعم شیرینشان را حس می کنم . از لحظه هایی که شاید برای خیلی ها بی معنی باشد اما برای من ، خود زندگی است .

1 ) تمام لحظه های کودکی ام را دوست دارم . همه ی بازی ها و شیطنت ها و حتی نافرمانی هایش را . تمام تعطیلاتی که در میان درختان و باغ ها می گذشت . همه ی زمین خوردن ها و از درخت بالارفتن ها – و حتی افتادن هایش را . همه ی مسافرت های دسته جمعی آن زمان که دیگر هیچ وقت تکرار نشد . همه ی پیک نیک های گاه و بیگاه خانوادگی که هنوز دیدن عکس هایشان ، کلی سوژه برای خندیدن و مسخره کردن دستمان می دهد .

2 ) همه ی روزهای مدرسه را دوست دارم . اضطراب های امتحان و درس نخواندن هایش را . جایزه گرفتن ها و تا خانه – یک نفس – دویدن هایش را و از همه مهم تر ، همکلاسی های آن دوران را که هنوز با بعضی هاشان ارتباط دارم و برای خیلی های دیگرشان ، دلم تنگ شده است . از انصاف که نگذریم ، دلم برای بعضی از معلم ها و دبیرهای آن زمان هم تنگ شده . قبلاً درباره ی دیدن معلم دوم ابتدایی ام و حس خوب آن روز نوشته ام !

3 )شاید این لحظه را کسی درک نکند : روزی که صاحب یک دوربین عکاسی شدم . یک دوربین با مالکیت خود خودم ! برای من که همیشه عاشق عکس گرفتن بودم ، دوربین بهترین گزینه برای سوغاتی بود که از چشمان خواهرم پنهان نمانده بود . بعد از آن همیشه و همه جا ، یک دوربین همراهم بود که از همه چیز عکس می گرفتم . حتی گاهی لحظه هایی را شکار می کردم که بعضی ها حاضر بودند به خاطرش به من حق السکوت بدهند !!!!

4 ) مدرسه که تمام شد ، یک دوره ی دو ساله آزاد بودم . نه درس می خواندم ، نه سر کار می رفتم و نه مسئولیتی داشتم . زندگی خلاصه شده بود در پیاده روی های عصرگاهی با دوستان ، سینما ، کوه ، مهمانی های دسته جمعی و . . . آن روزها را دوست دارم . وقتی آلبوم عکس هایم را ورق می زنم ، صدای خنده ها و فریادها و شیطنت هایمان در گوشم می نشیند .

5 ) روزهایی که خاله شدم : 24 / تیر / 75 . 6 / اسفند / 77 . 6 / خرداد / 80 و 27 / مرداد / 86 .

6 ) روزی که پدرم بعد از یک دوره ی پنج ماهه از بیمارستان مرخص شد . مطمئناً یکی از بهترین روزهای تمام زندگی ام است .

7 ) روزهای دانشگاه ، سختی ها و تلخی های خودش را داشت . اما حالا که دارم می نویسم ، از خودم و دوستانم تعجب می کنم . با همه ی مشکلات کوچک و بزرگمان ، خودمان را فراموش نمی کردیم : پیک نیک ها و سینما رفتن های آخر هفته و دوره گردی های خوابگاهی – تنها فرصتی که مرا با زندگی خوابگاهی آشنا کرد – و خیلی کارهای دیگر که یادمان می آورد هنوز هم می شود شادمانه زیست .

8 ) روزی که اسمم برای عمره ی دانشجویی در آمد و بعد از آن ، تمام ثانیه های پانزده روز سفر که هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شوند .

9 ) قبولی در دانشگاه و شروع دوباره ی درس . دو سال از زندگی ام در ترمینال و اتوبان و اتوبوس گذشت . خیلی وقت ها فقط سر سفره ی شام و نهار خانواده ام را می دیدم . اما همه ی سختی هایش را دوست دارم . گاهی که مجبور بودم در عرض یک هفته ، محتویات دو – سه کتاب قطور را بخوانم ، از دست خودم عصبانی می شدم که چرا در آن چهار سال اینقدر پی خوشگذرانی بودم و . . . ؟؟!!

10 ) برای آخرین مورد ، به خیلی آدم ها و اتفاقات زندگی ام فکر کردم و درباره شان نوشتم . اما ناگهان یاد این جمله افتادم :

«اگر به سوگ آن چیزهایی نشسته اید که می خواستید و به دست نیاوردید ، به تمام آن چیزهایی بیندیشید که نمی خواستید و به دست هم نیاوردید .»

به نظرم یکی از اتفاقات خوب زندگی من ، همین نخواستن ها و رخ ندادن هاست . آدم هایی که نمی خواستم و وارد زندگی ام نشدند . وقایعی که دوست نداشتم و اتفاق نیفتادند . کارهایی که انجام ندادم . اشتباهاتی که مرتکب نشدم . دل هایی که نشکستم و . . .

 

ناگفته ها :

این پست بیش از حد شخصی است و انتظار خوانده شدنش از سوی دیگران را ندارم . اما برای دل خودم – برای وقت هایی که به یادآوری شان نیاز دارم – ثبتش می کنم . البته از مهم ترین و مسلم ترین خوشبختی هایم ننوشتم : از سلامتی و خانواده حرفی نزدم . از دوستان مجازی نگفتم . از پیاده روی ها و خریدهای دونفره با برادرم نگفتم . از احساس خوبی که خوشحالی آدم ها در دلم ایجاد می کند ، حرفی نزدم . درباره ی دنیای قشنگی که با بچه ها دارم ، سکوت کردم و . . . اما همین ده مورد کافی بود تا مرا از زندگی سرشار کند .

دوست خوبم ! ممنون به خاطر احساس زیبایی که الان صاحبش هستم !

کف دستانم را ببین . . .

پر از خطوطی است که به بیراهه می روند و تو در انتهای هیچ کدامشان نیستی !!

وقت هایی هست . . . که آنقدر آهسته قدم برمی داری ، انگار هرگز خیال رسیدن نداری .

وقت هایی هست . . . که تا عمق وجودت خالی است ، خالی از هر احساس ، هر بغض ، هر کلمه .

وقت هایی هست . . . که آرزوهایت را به دست قاصدک های سرگردان میان بادها می سپاری .

وقت هایی هست . . . که بی صداتر از هر زمان دیگری از خودت – از بودنت – می گریزی ، به هر سو که باشد .

وقت هایی هست . . . که در میان هیاهوی آدم ها ، در سکوتی سنگین می شکنی .

وقت هایی هست . . . که نیستی و مرز بودن و نبودنت ، همان دمی است که برمی آید و فرومی رود .

وقت هایی هست . . . که بار یک عمر ندامت ، همه ی لحظه های زندگی ات را در خود فرومی کشد .

وقت هایی هست . . . .

(تیر 90)

سیب یا گندم ؟؟!
چه فرقی می کند ؛

من هبوط کردم ، بدون آن که کسی مرا در ارتکاب این گناه همراهی کند ،

بدون آدم . . .

براي كسي مثل من كه نزديك سه سال است به دنياي مجازي و آدم هايش خو گرفته ، دوری از نت ، سخت بود . سرگرم بودم : فيلم مي ديدم ، كتاب مي خواندم ، مي نوشتم و شب ها ، مثل همیشه دیروقت می خوابیدم . در حقيقت زندگي تغيير چنداني نكرده بود ، اما دلم براي اين صفحه هاي بي روح و براي ديدارهاي خاموش و بي صداي اينجا تنگ مي شد . با این همه از بی خبری های دیگر ، راضی بودم :

نمی دانستم چه کسی بازداشت شده ؛ چه کسی در زندان درگذشته ؛ کدام انتشارات را توقیف کرده اند ؛ به کدام یک از کسانی که می شناسم ، مهر فراماسونری زده اند ؛ اصل خبری که در صدا و سیما می شنوم ، چیست و چقدر قبیح اند بعضی ها در دروغ گفتن ؛ امنيت اجتماعي تا چه حد در خطر افتاده و خبر تجاوز گروهي ، نقل مجالس و سايت ها و توئيت ها شده و . . . درباره ی این تلخی ها هیچ نمی دانستم .

اما آيا ندانستن ، گرهي از اين مشكلات بي شمار بازمي كند ؟ آيا به راستي ، بي خبري بهترين خبر اين روزهاست ؟ آيا تجاوز ، تنها مشكل زناني است كه گرفتار اين دام مي شوند ؟ آيا اعتصاب غذاي زندانيان ، فقط به آرمان هاي سياسي عده اي قليل مربوط مي شود ؟ آيا ضرر ممنوعيت چاپ برخي كتاب ها و مقالات ، تنها متوجه نويسندگانشان است ؟ چقدر اطمينان داريم كه كودك آزاري ، اعتياد ، فحشا ، ناهنجاري هاي اخلاقي ، خودكشي ها و هزاران مشكل كوچك و بزرگ ديگر اين جامعه ، روزي دامان زندگي ما را آلوده نمي كند ؟ اين ندانستن ها و بي تفاوتي ها ، دركجا پايان مي يابد ؟

آزادي دين و جسم و انديشه مان را كه سال هاست چوب حراج زده اند ، اما انسانيت مان را در كدامين قمار زندگي معامله كرده ايم كه در برابر هيچ يك از اين نامردمي ها دم برنمي آوريم ؟

اين روزها ، مي ترسم . مي ترسم از انتظارها و نرسيدن ها .

اين روزها ، رؤيايي براي زندگي و آينده ام ندارم .

اين روزها ، نمي توانم تصميم هاي بزرگ بگيرم .

اين روزها ، خسته ام . خسته از هرچه آرزو، هرچه دلتنگي .

اين روزها ، تمام لحظه هايم ، كابوس آينده است .

اين روزها ، آرزوهايم كوچك ، اما دست نيافتني اند .

اين روزها …..

اين روزها ، سي ساله مي شوم .

روزي كه بيست ساله شدم ، دختري پرشور بودم با آرزوهاي دور و دراز . رؤياهاي فراواني داشتم كه در طي اين ده سال ، بعضي هاشان رنگ حقيقت گرفت ، بعضي هاشان فراموش شد و طعم كودكانه بودن برخي شان را – بعد از گذر سال ها – هنوز در ذهنم احساس مي كنم . آرزوهاي دور و درازي كه وجود داشتند – بي آن كه به درست يا غلط بودنشان بينديشم- و در تمام اين سال ها ، براي رسيدن به همه آنها – حتي كودكانه ترينشان – تلاش كردم و در برابر سختي ها ، تاب آوردم . نرسيدن ها ، مايه ي نااميدي ام نشد و رسيدن ها ، مغرورم نكرد.

حال روزهاست كه به رؤياهاي جديد مي انديشم ، به زندگي اي كه مي خواهم دنبال كنم ، به هدف ها و مقصدها ، به . . . . . اما هرچه تلاش مي كنم نمي توانم رؤياي خودم را بسازم ، نمي توانم واقع بيني ام را كنار بگذارم و اندكي – فقط اندكي – با خيال هاي هرچند واهي ، دلم را خوش كنم به آينده اي كه قرار است تغيير كند- يا بهتر بگويم :آينده اي كه قرار است من تغييرش بدهم . ديگر تواني براي مبارزه در خود نمي بينم ، حتي براي رسيدن به آرزوهاي كوچك . به اين فكر مي كنم كه تسليم شوم ، تسليم هرچه قرار است پيش بيايد ؛ تسليم ناشناخته هاي زندگي!

امشب ، ولادت امام محمدباقر (ع ) است . از هفته ها قبل گفته بودم كه امشب ، براي بعضي ها مناسبتي مهم تر از ميلاد امام وجود دارد . مناسبتي كه سال هاست از طريق آن نان مي خورند و هرچه باشد در قبال صاحب آن ، ديني بر گردن دارند . راستش تا همين چند روز پيش اميدوار بودم كه معجزه اي رخ دهد و امسال بعد از سال ها ، چهارده خردادمان رنگ و بوي ديگري داشته باشد . اما در و ديوار شهر ، همان حكايت تكراري اين سال ها بود . انگار براي لحظه اي فراموش كرده بودم كه كجا و در ميان چه كساني زندگي مي كنم . فراموش كرده بودم كه اينجا هستم : در ميان آدم هايي كه دست زدن در عاشورا را حرام مي دانند ؛ آدم هايي كه رنگ لباس ها ، ايمانشان را تهديد مي كند ؛ آدم هايي كه از انديشه هاي مختلف مي هراسند ؛ آدم هايي كه از كشتن انسان بي دفاع ، ابايي ندارند ؛ آدم هايي كه از هر آنچه به سودشان است ، بت مي سازند . . .

آري ! من در ميان اين آدم ها زندگي مي كنم و تا زماني كه هستند ، چهاردهم خرداد ماه ، عزاي عمومي است حتي اگر آن روز ، روز سرآمدن انتظار شيعه باشد!!

ناگفته ها :

عنوان متن ، مصرعي است از «حميد مصدق»